تبليغاتX
آموزش|دانلود|سرگرمی|گالری|موبایل
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

موضوعات
موزیک
اس ام اس
طنز و سرگرمی
عکس
دانلود
مطالب عاشقانه
کلیپ
موبایل
ترفند یاهو
مقاله و مطالب آموزشی
مسابقه
اخبار روز
رمان و کتاب
داستانک
گوناگون
فول آلبوم (رپ)
فول آلبوم (پاپ)
آلبوم های ایرانی
هک
طالع بینی
دانلود فیلم و سریال ایرانی
دانلود فیلم و سریال خارجی
قالب وبلاگ(بلگفا)
فول البوم رضایا×××
رمان یلدا اثر م.مودب پور
پزشکی
ابزار وب
رمان یاسمین اثر م.مودب پور
سوتی های باحال
گفتگو
کد های جاوا اسکیریپ
راهنمای خرید گوشی موبایل
معرفی سرویس های بلاگ دهنده
داستانه عاشقانه
راهنمای خرید کامپیوتر

لینک دوستان
 persian pc
بیـــاتو تفریح کن |
سایت تخصصی هک و امنیت | بچه های امنیت
پایگاه اینترنتی پارسیفا
:کلوپ آموزش و دانلود:
براي بي وفايي تو مي نويسم گلم๑ ๑۩۞۩
دلشکسته
۩۞۩๑ رپ!! دانلود!! عکس ๑ ๑۩۞۩
iranian uk
yalda๑ ๑۩۞۩
باگاوان شيري ساتيا ساي بابا
عصرونه
بهترين موزيك ها
ستارهاي رپ
مخابرات ايران
best 4 mobile in the world
بهترين برنامه هاي موبايل
gsm.ir
گوشي شاپ
از 0 تا برنامه نویس
danial_raper2003
گروه ژابيز
تینا
گروه پارادایس
بزرگترین سایت میوزیک در ایران
عشق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عشق!!!!!
اس ام اس و جک و عاشقانه و عکس
شهریار نغمه
IT+DOWNLOAD+MOBILE
طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
?????
قالب وبلاگ لوگو و بنر و نرم افزار طراحي
اس ام اس جدید و خنده دار، جوک، آفلاین
جوک و SMS با حال
شیما
سروش داداشی
اسمان ابی
مهربان باش
بدون تو
رپ
http://www.sh5409.blogfa.com
dj crazy
ارش دیونه
اقبال محمود
پرستو
کارو
love - forbidden
!!
:::::::غزاله1372:::::::
.::: جديد ترين عکسها و آهنگ هاي درخواستي :::.
اس ام اس عاشقانه و سرکاری
رپفا
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
هاست و دامنه
قالب وبلاگ

نویسندگان

مطالب سايت
  داستاني بسيار زيبا و واقعي

داستاني بسيار زيبا و واقعي

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

        موضوع: داستانک     نويسنده: MOHAMMAD F16  

  داستان بلوتوث پيژامه آقاي هنرپيشه


خبرنگار : با سلام خدمت شما خوانندگان محترم ، ما امروز به يكي از زندان هاي شهر آمديم تا مصاحبه اي را داشته باشيم با چند تن از زندانيان در خصوص علت روي آوردن آنها به بزه و بزهكاري و الان در خدمت يكي از اين زندانيان هستيم كه چهره ايشان خيلي براي من آشناست ولي هرچه فكر مي كنم به خاطر نمي آورم كه او را قبلا كجا ديده ام !

خب ، زنداني عزيز ، چه عاملي سبب شد كه شما زنداني بشويد ؟!

زنداني : دوست ناباب !

خبرنگار : نه ديگه ، اين دوست ناباب خيلي تكراري شده ، تابلوست ، از مد افتاده ، يه چيز جديد بگو !

زنداني : يك چيز جديد ؟! خب بلوتوث !

خبرنگار : جل الخالق ! بلوتوث ؟! مگر بلوتوث هم عامل بزهكاري افراد مي شود ؟! امكانش هست كه در اينباره براي ما و خوانندگان محترم بيشتر توضيح بدهيد ؟!

زنداني : بله كه ميشه ، چرا نشه ؟! ولا منم يه روزي واسه خودم كسي بودم ، جوون بودم ، پاك و سالم بودم ، منزلت اجتماعي داشتم ، يكي از محبوب ترين بازيگراي سينما بودم !

خبرنگار : بازيگر ؟! اي بابا ، نكند شما آقاي .... هستيد ؟! مي گويم چقدر چهره شما برايم آشناست ! اينجا فيلمبرداريه ؟! يك امضا به من مي دهيد ؟!

زنداني : جو گير نشو بابا ، داشتم حرف مي زدم ها ! گفتم بازيگر بودم ولي الان ديگه نيستم ؟! همين بلوتوثي كه گفتم من رو به خاك سياه نشوند ! قضيه از اينجا شروع شد كه من يك شب كه تو خونه مشغول چرت زدن و تماشاي يكي از فيلماي خودم بودم ، يكهو با فرياد عيالم مبني بر اينكه بدو آشغال ها رو ببر دم در كه آشغالي داره ميره ، عين فنر از جا پريدم و از ترس اينكه اگه آشغال ها رو به ماشين شهرداري نرسونم ، مورد ضرب و شتم از ناحيه عيالم قرار مي گيرم ، ديگه دقت نكردم كه چه جوري و با چه وضعي دارم مي رم تو كوچه ! اون شب تا ته كوچه دنبال ماشين شهرداري دويدم و موقع دويدن متوجه شدم كه يكي از همسايه ها داره با تلفن همراهش از من فيلم مي گيره ولي توجه چنداني بهش نكردم ، چون اين كار مردم برام عادي شده بود ، ولي چند روز بعد كه داشتم به سر صحنه فيلمبرداري مي رفتم ، متوجه شدم كه طرز نگاه هاي مردم به من  تغيير كرده و توي راه هر كسي من رو ميبينه نيشش تا بنا گوشش باز مي شه و كركر و هرهري راه مي اندازه ! خلاصه به محل كارم كه رسيدم توسط يكي از همكارانم تازه شصتم خبردار شد كه چه بلايي سرم اومده ! فيلم من در حاليكه با پيژامه و زيرپوش مشغول دويدن به دنبال ماشين حمل زباله بودم توسط همين بلوتوث  همه جا  پخش شده  بود !

من كه با ديدن اين فيلم اونقدر به خشم اومده بودم كه رنگ صورتم به رنگ رب گوجه فرنگي صادراتي شده بود و يكسري بخار از داخل گوشهايم به آسمان متصاعد مي شد ، همونجا سوار ماشينم شدم و نفهميدم با چه سرعتي خودم رو رسوندم به در خونه اون همسايه نامرد ! يك چندتا جفت لگد كه به در خونشون زدم خودش سراسيمه اومد دم در تا ببينه كي داره در خونش رو مي تركونه ، ولي همينكه در رو باز كرد من از شدت خشم يقه لباسش رو محكم گرفتم و چسپوندمش به ديوار و گفتم : (( آخه مرد حسابي مگه تو از خودت پيجامه و زيرپوش نداري كه به لباساي مردم گير مي دي ؟! اين چه كاري بود كه با من كردي ؟! تو كه آبروي من رو بردي ! )) و خلاصه بعد از چند دقيقه پرخاشگري ، يكم خشمم فروكش كرد و با اظهار ندامت اون ، يقش رو   ول كردم و برگشتم به محل كارم و همه چيز به خير و خوشي تموم شد ولي فرداش فهميدم كه همچين خير و خوشي هم نبوده ! آخه فرداش دوباره وقتيكه داشتم به محل كارم مي رفتم باز هم مردم رو مي ديدم كه با ديدن من ، تغيير حالت مي دن ولي اينبار حالت چهره اونها به خشم و غضب تبديل مي شد و زير لب چندتا ليچار و حرف بي تربيتي نثارم مي كردن ! بعدا متوجه شدم كه دو تا فيلم ديگه هم از من پخش شده بوده ،  يكي وقتيكه تو اتوبان با سرعت غير مجاز در حال رفتن به سمت خونه همسايمون بودم و يكي هم وقتيكه يقه همسايه رو چسبيده بودم و اون هم داشت عاجزانه ازم عذرخواهي مي كرد ، بدون اينكه هيچ اشاره اي به  دليل اين اقدامات من شده باشه !

خلاصه پخش اين فيلمها باعث شد تا ماهها بعد ، ديگه هيچ فيلمسازي حاضر نشه با من قرارداد ببنده و همين قضيه زمينه افسردگي و ابتلايم رو به بيماري روحي رواني رقم زد و حتي تا جايي پيش رفت كه بعد از عمري سالم زندگي كردن ، پاي سيگار هم به دهان من باز شد !

ولي اين آخر قصه نبود ، آخه پخش بلوتوثي فيلم من در حاليكه در مطب دكتر روانپزشك نشسته بودم ، فيلم من در حال خريد قرص اعصاب از داروخونه و فيلم ديگرم در حال كشيدن سيگار داخل اتومبيلم باعث شد در عرض مدت زمان كوتاهي ، من كه يك سوپراستار محبوب القلوب بودم تبديل بشم به يك پيژامه پوش قانون شكن پرخاشگر رواني معتاد !

خبرنگار : آه ، چه سرنوشت غمباري ، خب چي شد كه پاي شما به زندان باز شد ؟!

زنداني : خودم اينجوري خواستم ! هرچي با خودم فكر كردم ديدم توي اين شهر تو هر سوراخ سمبه اي هم كه زندگي كنم بازم اونقدر كوچيك نيست كه لنز يك سانتي دوربين تلفن همراه مردم توش جا نشه و  زندگي شخصيم رو بصورت بلوتوث براي كل ملت نفرسته ، اين بود كه تنها جاييكه به ذهنم اومد كه هيچ كدوم از اطرافيانم اجازه استفاده از تلفن همراه رو ندارن همين زندان بود ، به همين دليل چند روز قبل تو خيابون با كله اومدم تو بيني يكي از اونايي كه داشت با تلفن همراهش ازم فيلم مي گرفت تا پليس بياد من رو بگيره و بندازه زندان و همينطور هم شد !

خبرنگار : باور كنيد كه از شنيدن قصه زندگي شما واقعا متاثر شدم ! حالا براي اينكه يك كم فضا عوض بشود و من هم امروز موقع ناهار در محل كارم ، يك چيزي براي بلوتوث زدن به همكارانم و كم نياوردن از آنها داشته باشم ، امكانش هست كه چند دقيقه از شما در حاليكه داخل زندان و مشغول مكيدن سماق مي باشيد با تلفن همراهم فيلم بگيرم ؟
        موضوع: داستانک     نويسنده: MOHAMMAD F16  

  بازم هوش ايراني ها...

بازم هوش ايراني ها...

همين چند هفته پيش بود كه يك ايراني داخل بانك در منهتن نيويورك شد و يك بليط از دستگاه گرفت. وقتي شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پيش كارشناس بانك رفت و گفت كه براي مدت دو هفته قصد سفر تجاري به اروپا را داره و به همين دليل نياز به يك وام فوري بمبلغ 5000 دلار دارد. كارشناس نگاهي به تيپ و لباس موجه مرد كرد و گفت كه براي اعطاي وام نياز به قدري وثيقه و گارانتي دارد و مرد هم سريع دستش را كرد توي جيبش و كليد ماشين فراري جديدش راكه دقيقا جلوي در بانك پارك كرده بود را به كارشناس داد و رييس بانك هم پس از تطابق مشخصات مالك خودرو بالاخره با وام آقا موافقت كرد آن هم فقط براي دو هفته، كارمند بانك هم سريع كليد ماشين گران قيمت را گرفت وماشين به پاركينگ بانك در طبقه پائين انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور كه قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار كارمزد وام راپرداخت كرد. كارشناس رو به مرد كرد و از قول رييس بانك گفت:

از اين كه بانك ما رو انتخاب كرديد متشكريم و گفت ما چك كرديم ومعلوم شد كه شما يك مولتي ميليونر هستيد ولي فقط من يك سوال برام باقي مانده كه با اين همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادين كه 5000 دلار از ما وام گرفتيد؟

ايروني يه نگاهي به كارشناس بي چاره كرد و گفت:
تو فقط به من بگو كجاي نيويورك ميتونم ماشين 250.000 دلاري رو براي 2 هفته با اطمينان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارك كنم.؟!

        موضوع: داستانک     نويسنده: MOHAMMAD F16  

  این یک داستان جالب و خیلی عجیب و عبرت آموزه !!حتماً بخونید .

این یک  داستان جالب و خیلی عجیب و عبرت آموزه !!حتماً بخونید .

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بيچاره؟!!پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان!
-پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
-براي اينكه آب بياورند قربان!
-گفتي آب!! آب براي چه؟
-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
-كدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
-گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-كدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-كدام خبر را؟
-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان

نظر یادت نره

        موضوع: داستانک     نويسنده: MOHAMMAD F16  

درباره وبلاگ
سلام به همه ی بازدید کنندگان خوب امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
به مرکز بهترین و جدیدترین ها آمديد ما هر روز سعي بر اين داريم که در اين وب مطالب جديدي بزاريم پس با نظرات خودتان به ما کمک کنيد به آرشيو موضوعي براي پيدا کردن مطالب خود برويد
تبادل لینک هم میکنیم با وبلاگ های بالای 5000بازدید



ایمیل مدیریت :fm4u_helper@yahoo.com
ایدی مدیریت وبلاگ:fm4u_helper@yahoo.com
ایمیل و ایدی وبلاگ(برای فرستادن مطالب ):fm4u_helper@yahoo.com
تمامی ادرس های این وبلاگ:
www.fm4u.blogfa.com
www.fm4u.blogfa.ir
www.fm4u.coo.ir
www.fm4u.2ir.ir
www.fm4u.co.nr
www.fm4u.dom.ir
www.fm4u.tk
www.fm4u.33ir.com

آخرين مطالب
» WWW.PARSIANMAGAZINE.COM
» یکم اطلاعات
» Eminem - The Warning Mariah Carey Diss
» آهنگ جديد و بسيار زيباي گروه Tatu با همراهي Neposedy به نام Ne Zhaley با 4 كيفيت متفاوت
» بازم برگشتم
» عکس طنز 1
» آهنگ جدید و زیبا از سعید کرمانی و گروه Tanbe10 به نام منه دیوونه با 2 کیفیت متفاوت
» تمامي آهنگ هاي گروه 0111
» تمامي آهنگ هاي قيامت باند
» فول البوم TM.Bax

آرشيو
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

لینکستان
آهنگ جدید و فوق العاده زیبا از زدبازی ( هیدن و ام.جی ) با همراهی جی جی بنام شهر تاریک
Satin - رویای واقعی
مجموعه آهنگ غم محرم - مخصوص موبایل
گلچینی از آهنگ های ویژه محرم سال های قبل (۳۰ تراک)
رمان یلدا اثر م.مودب پور
فول البوم رضایا
هاست و دامنه
طراح حرفه ای قالب وبلاگ

آرشیو لینکهای روزانه

بخش ویژه


designed by: parstheme.com , all rights reserved

<-blogid->

MOHAMMAD F16

<-blogid->

http://fm4u.blogfa.com

آموزش|دانلود|سرگرمی|گالری|موبایل

آموزش|دانلود|سرگرمی|گالری|موبایل

آموزش|دانلود|سرگرمی|گالری|موبایل

سلام به همه ی بازدید کنندگان خوب امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
به مرکز بهترین و جدیدترین ها آمديد ما هر روز سعي بر اين داريم که در اين وب مطالب جديدي بزاريم پس با نظرات خودتان به ما کمک کنيد به آرشيو موضوعي براي پيدا کردن مطالب خود برويد
تبادل لینک هم میکنیم با وبلاگ های بالای 5000بازدید



ایمیل مدیریت :fm4u_helper@yahoo.com
ایدی مدیریت وبلاگ:fm4u_helper@yahoo.com
ایمیل و ایدی وبلاگ(برای فرستادن مطالب ):fm4u_helper@yahoo.com
تمامی ادرس های این وبلاگ:
www.fm4u.blogfa.com
www.fm4u.blogfa.ir
www.fm4u.coo.ir
www.fm4u.2ir.ir
www.fm4u.co.nr
www.fm4u.dom.ir
www.fm4u.tk
www.fm4u.33ir.com
آموزش|دانلود|سرگرمی|گالری|موبایل

آموزش|دانلود|سرگرمی|گالری|موبایل

قالب پرشین وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog